تبليغاتX
شیـریـن تـر از عســــل
شیرین تر از عسل لب ساقی کربلاست

حاشیه:

یک کادوی ناقابل به امام رضا(ع) و به روزهای دلگیر جمعه...

سلام حضرت اقا

برای امام آهو ها، امام ما...

ممنوع است...

در مشهد تو غصه و غم ممنوع است

هر چیز به جز عشق و کرم ممنوع است

با این همه مرده ای که کردی زنده

حتی نفس مسیح هم ممنوع است

 به روزهای بی تو بودن:

کجایی تلف شدیم..

این جمعه ها بدون تو دلگیر می شود

آقا بدون نور تو گل پیر می شود

خورشید پشت ابر کجایی تلف شدیم..

آقا بیا، بیا به خدا دیر می شود

حاشیه:

از زبان داداش کوچیک ترم(حامد،به اصطلاح شاعر کوچک) هم یه دوبیتی تقدیم به امام خوبی ها:

ما که مهمون رضاییم

عاشقِ ایون طلاییم

همه می گَن که ما بازم

نوکرِ امام رضاییم

راست می گه به خدا ماها هممنون نوکر امام رضاییم...(این که از کودکیم تا امروز/سائلی پشت این درم عشق است)

«8/8/88 تولد امام هشتم(8)...

هیچ اتفاقی، در این جهان اتفاقی نسیت....»

روز هشتتون مبارک...

به مناسبت سالگرد در گذشت قیصر  امین پور، یه کلیپ صوتی از شعر«حسرت همیشگی...» قیصر قیصرهست که می تونید دانلود کنید.(این نرشین با صدای صادق کریمی(مدیر وبلاگ خیلی دور، خیلی نزدیک) و تدوین حسین ملک احمدی و... همراه بوده است.)یه توصیه این کیلیپ رو زمان خواب با هندسفیری گوش بدین..

حسرت همیشگی(دانلود)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:6  توسط سید حمید داودی نسب  | 

حاشیه:پرواز

امسال عیدی فطر را از دست امام رضا گرفتم....  این که فکر زیارتت  آقا /تا ابد هست در سرم عشق است...

 

یا ابا الرّئوف:

پرواز تا حرم

فکر پرواز تا حرم عشق است

فکر این که کبوترم عشق است

از لب بام صحن آزادی

رو به سوی تو می پرم عشق است

این که فکر زیارتت  آقا

تا ابد هست در سرم عشق است

تا که من لقمه ای برای شفا

از غذای تو می خورم عشق است

گوشه ی این حریم نورانی

یاد مولای بی حرم عشق است

روضه های کنار صحن و رواق 

نعره ی وای مادرم عشق است

حالت لحظه ی تولد اشک

به روی گونه ی ترم عشق است

شعر گفتن کنار پنجره ی

این قطاری که می برم عشق است

این که از کودکیم تا امروز

سائلی پشت این درم عشق است

من که در غربت تو تنهایم

تو که هستی برابرم عشق است

تو که حسن ختام من هستی

به خدا بیت آخرم عشق است

حاشیه:

جای همگی خالی، خیلی خوب بود با این که تنها بودم ولی تنهایی در حریم آقا هم عالمی داره که باید تجربه کنید...(من که در غربت تو تنهایم /تو که هستی برابرم عشق است)همین که تنهاییم را با غربت او قسمت کردم سهم کمی نبود...

با تشکر از آقای کاروان و بقایی که همیشه حق استادی به گردن بنده دارن و...

یا همین که برای شاعر ها/شعر سوغات می برم عشق است این هم سوغاتی دوستان شاعر و ....

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:10  توسط سید حمید داودی نسب  | 


حاشیه:

خوابیدم عبادت کردم

بیدار شدم عبادت کردم

تنشه ام شد عبادت کردم

افطار کردم عبـــــــادت کردم

عجب ماه عجیبی است این رمضان

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 15:48  توسط سید حمید داودی نسب  | 

حاشیه:

این متن را یک سال پیش نوشتم... تازگی ها دیگه توفیق متن نوشتن نیست... یا توفیق نمی دن نمی دونم...

به مناسبت تولد امام زمان(عج) یه متن انتظار....


خورشید پشت ابر

چرا این قدر باران طول کشیده؟

چرا ابرهای بارانی کنار نمی روند؟

چرا خورشید نمایان نمی شود؟

و چرا ...؟

چرا باز پشتِ...

تا کی دوست داری خورشید پشت ابر باشی؟

باران سیاهی به شدت می بارد...

بعضی با سختی خود را استوار نگه داشته اند، بعضی چند ثانیه هم زیر باران دوام نیاورده اند...

و اگر حتی نورت به آنها نرسد از بین خواهند رفت...

باور کن زیر باران ماندن برایمان سخت شده است...

این باران سیاهی تا کی باید ببارد؟!

ای صبور!

تا کی صبر می کنی؟

صدای گیاهان را گوش کن

می شنوی می گویند: خورشید...

دیگر صدایشان ضعیف شده ...

دوست نداری خود را نمایان کنی؟!

قلم خسته شده تا کی علامت سوال (...؟؟؟؟؟؟...)

زیر باران صدای قلم به تو می رسد؟!

آیا صدای عربده  های قلم رامی شنوی دارد با چه دردی می نویسد:

پس چرا نمی آیی...؟

دیگر چه بگویم

از چه بگویم؟از این که چند روزی است یکی از گلها تلف شده آن گل زیر باران شدید استوار ایستاده بود اما خاک زیرش را خالی کرد و حال ...

دوست نداری ادبیات گیاهان را عوض کنی دوست نداری قلم این گونه بنویسد ...

گیاهان مدام می گویند: او خواهد آمد...

ولی من دوست دارم بگویم : او آمد...

و جمعه این جمله را وقتی که تو آمدی می گویم...

ای خورشید پشت ابر، ای پیشوای جن و انس، ای صاحب العصر و الزمان ما انتظارت را می کشیم...

آخرین پسر زهرا از پشت ابر بیرون بیا...


حاشیه:

حضرت مهدى (ع) در حدیثى مى فرمایند: چگونگى استفاده از من در غیبت، مانند استفاده خورشید است هنگامى که ابرها آن را مى پوشانند. (1)
 -1بحار الانوار ج 53 ص 180
 امیدوارم بازم توفیق بدن برای نوشتن...اما فکر کنم تو این یک سال نوع نوشتنم فرق کرده باشه...

{اللهم عجل لولیک فرج}

-------------------------------

عشقم می گرید.دادم از تنهایی است.تو که قرار بود یاور تنهایان باشی...!

پس کجایی؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 13:0  توسط سید حمید داودی نسب  | 

حاشیه:چند روز پیش نجف کربلا دعاتون می کردم...

این چند بیت هم تقدیم به آقا امیر المومنین...


          ما ماندیم...   

رفتند مسافران و ما جاماندیم

ما گوشه ی ایوان مطلا ماندیم

 

عمری طلب وصل تو را می کردیم

تا اینکه رسیده ایم و حالا ماندیم

 

«گفته است نبی تویی به امت بابا»

در حسرت یک نگاه بابا ماندیم

 

«گویند شراب سرکه گردد به نجف»

ما سرکه بدیم سرکه اما ماندیم

 

حالا که شما شاعر این شعر شدید

در حسن ختام شعرتان وا ماندیم...

 

خداحافظی:

هر لحظه که تشنه ی وصالم کردید

در نوکری علی مثالم کردید

ماها که مسافریم باید برویم

خوبی که ندیدید حلالم کردید؟!


حاشیه:

كربلا رفتن عشق مي خواهد...

                      هر كس در اين زمانه عاشق نميشود ...

من عاشق شده بودم شدید...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 16:36  توسط سید حمید داودی نسب  | 

حاشیه: این مطلبو چهار سال پیش نوشتم...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

پا در رکاب ماه.

در کهکشان ها می تاخت،

اما رکاب اذن بوسه به پایش را نیافت...

نزدیک ظهر بود.

از کوفه نسیم مرگ می وزید نسیمی که بوی خون گرفته بود.

با اذن عمو به پرواز در آمد و به میدان رفت در میان سیل سربازان چنان دلاوری می کرد و می تاخت که گویی ذوالفقار علی در دستش بود.

زمین از اینکه او بر رویش می تاخت بر خود می بالید. خورشید به وسط آسمان رسیده بود. همه محو شجاعت نو جوانی بی باک شده بودند. سپس به سوی محبوب شتافت و زمین تشنه از خون پاکش سیراب شد.

تیرهایی که به سوی پرنده آسمان عشق بازی پرتاب می شد...

او کم کم شکسته پر شد .قاسم دیگر قدرت پرواز نداشت... به زمین افتاده بود و سیل دشمن بود که بر بدن مطهرش می تاخت.

زمین آرزو داشت او هم می توانست شمشیر در دست بگیرد و از نوجوان تنها در مقابل سپاه سیاهی دفاع کند و قاسم تشنه را دریابد.

قاسم بود و عطش بود و شهادت.

و آسمانی نیلگون  که حالا از تهی دستی خود شرمگین شده بود. آسمان دیگر لیاقت نداشت تا بر سر چنین گوهری سایه افکند.

قاسم باید پرواز می کرد هفت آسمان ها را می شکافت تا به پدرش بپیوندد.

دیگر ظهر شده بود و خورشید، شلاقِ پرتورهای  سوزناکش را بر زمین تاول می زد.

از معرکه عشق تنها عموای تشنه باقی مانده بود و قاسمی بی تاب.

ظهر بود.

قاسم بود و حسین بود و عشق

قاسم بود و حسین بود و عطش

قاسم بود و حسین بود و حسین...

 ---------------------------------------------------------------------------------------------------------

حاشیه:این مطلب سال ۸۷ اثر برگزیده ی کنگره ی عاشورایی پژوهشی شد.                                                                                          

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 13:22  توسط سید حمید داودی نسب  |